تبليغاتX
خاطراتم و داستان سرایی هاایم
 

مقدمه

سلام من نمی خواهم اسم خودرادراین داستان بیاورم ومی خواهم اسم من محفوظ بمانداگرشمااین داستان راخواندید می توانید فرض کنید که خود کتاب یا نویسنده نا شناس ان رانوشته اگرخواستید که به دانید من که هستم به ایمیل من که درصفحه اخراین کتاب می نویسم مراجعه کنیدولی وقتی فهمی دیدبه هیچ کس نگوییدواین یک رازپیش خودنگه داریداین کل داستان واقعی است وزندگی من دران شرح داده شده است اگردوست داشتید میتوانیداین کتابرانخوانیدامیدوارم ازاین کتاب لذت ببری دممکن است شما از این کتاب خوشتان نیاید زیراتمام سنین بالاترازمن ازرمان وداستانهای انگیلیسی یااشقانه یادرمورد یک ملکه یاپادشاه زیباباشدو.....من یازده سالمه وازرمان ویا چیزهایی کهبزگترهاخوششان میایدچیزی نمی دانم ولی میدانم که این داستان ازنظرخودم جالب است چون این یادی ازخاطرات گذشته من است من دراین داستان شخصیت هایی خیالی رامیاورم که واقعی نیستندچون اگراسم ان هارابیاورم شخصیت من زیرسوال می رودوپیش مردم خوارمی شوم ودیگرکسی به من اهمیت نمی دهد من یک پسرایرانیم ولی داستان رابه صورت کشورهای خارجه می نویسم این داستان مهم ترین داستانی است که درتمام امرم نوشتم چون که تمام زندگیم دراین داستان خلاصه شده از خوبی هاازبدی هاازشیرینی هاازتلخی ها....من دوست دارم که شماازاین داستان خوشتان بیایدفکرکنم زیادحرف زدم ولی داستان بی مقدمه که معنی ندارداگرداستانی یاانشاءای مقدمه نداشتهباشدکه موضوع ان رانمی توان فهمیدمی دانید من چراداستان زندگیم رانوشتم؟ایاتابه امروزفکرکردهاید که چراکسی درموردزگی مایادرموردماان جوری که پسندانه است یا ان جوری که مامی خواهیم درمورمانمی نویسد؟!من برای همین من این داستان رانوشتم شماهم دست به کارشوی وداستانی بنویسیدشاید خیلی بهترازمن شوداگرکاری رامی خواهید بکنید باید انگزه داشته باشید اگرانگیزه ی این کارراندارید می توانید نکنیدولی من انگیزه یای نکاراداشتم ونوشتم امید وارم قابل پسندنویسندگان کتاب یافیلم سازانی ازداستان هاکتاب می سازند باشداگرازنظرشمایا هرکس دیگری که این کتاب رامی خوانیداین کتاب خوب نوشته شده به من ایمیل بزنیدونظرخودرابگوییدمتشکرم ازاین که

حرف های من گوش دادیدامیدوارم ازداستان خوشتان بیاید

پایان مقدمه




جمعه بیستم خرداد 1390 | 9:37 بعد از ظهر | جواد |
سلام ببخشیدکه دیگه اپ نکردم

یکشنبه:

خلاصه من که مثل همیشه تادم کلاس رفتم

درنیمه بازبود.من بازکردم یک بطری اب  صاف ریخت روسرم

البته قراربود روی سرمعلم جووونفرودبیاد

همون موقع معلم دروبازکردپق درصاف۱۸۰خوردتوسرم

ای بچه هاخندیدن ای بچه هاخندیدن منم

منم عصبانیساعت بعدبازی داشتیم

منم دفاع وتوپ گیربودم

اقانیمه اول بازی بودمنم دفاع توپ و شوت کردن به طرف

دروازه ما من امدم توپ وشوت کنم ردشدگفتم ولش کن

بعدتوپ خورد به تیر۹۰درجه برگشت خوردتو خیک هماییونی

امدم یک شوت محکم بزنم این گوجه که وقتی محکم بزنینش زمین پخ میشه

معلم گفت تپاله پاشواخه میدونین ازصبح بامن لج بودحالاچرا؟؟؟؟

برام چراشوبنویسید

 



یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390 | 9:58 بعد از ظهر | جواد |
سلاام

شنبه:

برای رفتن به مدرسه اماده شدمشیرنداشتیم نمی دونین یک چیغی زدم که انگارتوخونه بمب منفجرشده!!!!!همه ی خانواده ازاتاقاریختن بیرون؟؟؟؟منمتاماروبادوتاتخم مرغ وچایی مارو ازخونه پرت کردن بیرونبعدازاین که واردمدرسه شدم کل مدرسه روتابالادویدم هنوزواردنشدم مزخرفترین روزامرم شروع شدوزنگ اخر امروزهم به تاریخ پیوستمنم خوشحال زیرافتاب سوزان ظهرسوخاری شده عرق ریزمنتظرراننده ماشین بی دندهبعدکه امد یک بوی سیرپیزی می دادحلارسیدیم خونه

دوشنبه:  

مثل همیشه برای رفتن به مدرسه اماده شدمتویخچال یک بسته شیرکاکائو

داشتیم که من تنهایی کاشوخوردموبهمدرسه رفتم همه ی خانواده می خواستن کاموبکننخداروشکرکه نبودمقراربودروزخوبی باشه ولی هنوزواردکلاس نشده گفتن امتحانه پیشرفت تحصیلیه!!!ماهم که معلم کنارمون تغلب نشدبکنیمولی خودمعلمم تغلب حالاماسوالایی روکه نمی دونستیم روی کاغذمی نوشتیم  این سوالارواقامی دادبه بقلی بقلی میداد به من با جوابکلن که گذشت.

بوس بوس خداحافظ دیگه دیرشده((راستی بهم نظربدین))



جمعه دوم اردیبهشت 1390 | 10:57 قبل از ظهر | جواد |

من پسری10ساله اهل ایران هستم من اصلا خجالتی نیستم وچیزهایی می گویم که ازسنم بالاتراست عاشق جک وچیزهای خنددارم  خیلی مال دوستم وازمدرسه رفتن زیادخوشم نمیاد عاشق نوشتن داستان وخاطراتم وازنظردادن درموردنوشتهای دیگران خوشم میایدازاشناشدن باافرادوعقایدوعلاقه ونظرهای انها خوشم میاید



یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390 | 3:30 بعد از ظهر | جواد |